گفتن

گفتن

λεγειν

بسم رب ال مهدی المنتظر

تا حالا شده که کسی رو نبخشیم؟

تا حالا شده برای کسی دعا نکنیم؟

تا حالا شده از دست کسی به شدت ناراحت بشیم؟

شده که حتی عذر خواهی اون طرف رو هم نپذیریم؟

میشه کسی رو بخشید و دیگه یادمون بره که چه کاری کرده بود؟

میشه کسی رو بخشید و قبولش کرد؟

--------------------------------------------------------------------------------

ان الله یحب التوابین

خدا کسی رو که توبه کنه دوست خواهد داشت ...

 

 

نوشته شده در جمعه ۱٩ اسفند ۱۳۸٤ساعت ۱٢:٢۸ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

چقدر سخت است روزی را که به اميد فرجت شروع کرده بوديم به پايان برسانيم.

چقدر برای خورشيد سخت است که جمعه طلوع آخرينش نباشد . غروب جمعه بی شک غمناک ترين غروبش است . ولی از همه ی اينها که بگذريم ٬ می دانم که از همه سخت تر و دردناکتر برای خودت است که اين جمعه هم آمد و ما آماده نبوديم ٬ دوباره جمعه ای غروب شد و دلهای مشتاق کم بود ٬ می دانم صبح جمعه از همه آماده تر خودت هستی مولای من .

و نيز می دانم در غروبش هم گريان تر از همه خودت هستی ای وجود حاضر هماره ٬ اين را می دانم که برايت سخت است غروب آفتاب جمعه را نظاره نشستن ٬ می دانم سخت است ديدن آن همه دل نا مستحکمی که با غروب غروب می کنند . ما را به خاطر بی انصافی مان ببخش ٬ بخاطر غفلت مان ببخش .

و می دانم برايت سخت تر است اينکه ببينی ياران واقعی ات دوباره با چشمانی خيس آفتاب را بدرقه می کنند .

امام زمانم مرا ببخش بخاطر اينکه خانه ات را ويران کردند ٬ مرا ببخش بخاطر اينکه آرامگاه پدر و جد بزرگوارت را نيز .

مرا ببخش و باور داشته باش روزی انتقامشان را خواهم گرفت ٬ پدرم می گفت : روزی کسی  خواهد آمد که وسعت ظهورش و حضورش تا بی نهايت ٬ مهربانی اش تا ريز ترين موجودات کف اقيانوس ها و انتقامش تا آخرين نفر از دشمنان پدر و پدرانش است . روزی کسی خواهد آمد ٬ و پدرم می گفت : آن روز جمعه است و من هم می گويم ٬ روزی کسی خواهد آمد ٬ روزی تو خواهی آمد ٬ آن روز انتقام پدرت و پدرانمان را خواهی گرفت ٬ آن روز انتقام پدرت و پدرانمان را خواهيم گرفت ( ان شاءا... ) ٬ و آن روز جمعه است ٬ روزی که تو خواهی آمد...

اللهم عجل لوليک الفرج و العافيهَ والنصر و مد فی عمره الشريف و زين الارض بطول بقائه

نوشته شده در شنبه ٦ اسفند ۱۳۸٤ساعت ٦:۳٠ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

بسم رب المهدی المنتظر

گاهی اوقات خیلی غمگینیم و نا امید خیلی دوست داریم یک گوشه یا یک گوش پیدا کنیم خیلی دوست داریم بگیم یا بشنویم و ...

گاهی اوقات هم خیلی خوشحالیم و امیدوار خیلی دوست داریم یه چشمه یا یک چشم پیدا کنیم تا دیده شیم خیلی دوست داریم انرژی مون رو منتقل کنیم و ...

گاهی اوقات نه غمگینیم و نه خیلی خوشحال نه نا امید و نه امیدوار نه دوست داریم تنها باشیم و نه توی جمع نه دوست داریم بشنویم و نه نشنویم نه شنیده بشیم و نه شنیده نشیم .

اما ، احساس عجیبی داریم ٬ احساس غریبه ی دیوانگی .

احساس می کنیم مریضیم و گمشده ای داریم . دلمون می خواد یا غمگین بشیم و یا خوشحال ٬ از ۰ بودن بدمون میاد ٬ دوست نداریم توی قدر مطلق باشیم ٬ این احساس رو به دیگران هم منتقل می کنیم ( البته به صورت منفی ) ولی اگه یک کمی به این حالت فکر کنیم ٬ خیلی ساده میشه نتیجه گرفت که بهترین حالت ممکن همین حالت ٬ این یعنی سطحی نبودن ٬ معنیش سنگ بودن نیست ٬ سرد بودن نیست ٬ معنیش قوی و معتقد بودن٬ معنیش بینا بودن ٬ همین که آدم گاهی خوشحال بشه و گاهی غمگین یعنی یکنوع دلبستگی داشتن ٬ یعنی نتونستن در مواقع ضروری ٬ یعنی اینکه زود بودن ٬ یادمه همیشه دیر و مطمئن بودن رو به زود بودن ترجیح می دادم . شاید همه به برعکسش علاقه دارند٬ اما به نظر من آدمی که دیر قبول کنه ٬ دیر هم رها می کنه ٬ دلم نمی خواد بگم زود پذیرفتن یعنی کورکورانه پذیرفتن ٬ اما وقتی آدم یک مسئله رو دیر قبول کنه ٬ بیشتر فرصت برای تجزیه و تحلیلش پیدا می کنه .

اما در لحظه همه چیز فرق می کنه ٬ آدم توی لحظه باید تمام حواسش و فکرش به عاقبت باشه ٬ به تأثیر باشه ٬  و به نظر من توی لحظه تصمیم گرفتن خیلی سخت و خیلی هم مفید . در لحظه تصمیم گرفتنی که در لحظه فهمیدن رو قبلش داشته باشه یعنی موفقیت . یعنی پیروزی ٬ حتی اگر به شگست در لحظه منجر بشه .

پائولو کوئلیو خوب گفته که : دیوانه بمانید اما مانند عاقلان رفتار کنید . یعنی همیشه نه خوشحال باشید و نه غمگین اما از این حس خودتون دیوانگی رو تلقی نکنید . در واقع اون دیوانه بودن اولی هم عین عاقل بودن و عاقل واقعی یعنی همین ٬ کما اینکه تمام بزرگان ما مثل مولانا اینگونه بودند .

خدایا روا مدار که چشمانی گشاده داشته باشم و دیدگانی بسته و تنگ .

خداوندا مرا آرامشی ده که در آن بتوانم با آسودگی به درک حقایق نائل شوم . مرا قدرتی ده تا حقیقت را دریابم و از آن نرنجم و بتوانم پذیرایش باشم و زبانی ده که از بیان آن نه بیمناک شود و نه کوتاه و بینشی ده که دریایت در وسعتش همچون منی حقیر و کوچک شمرده شود .

 

۲/۱۲/۱۳۸۴

ساعت ۰

نوشته شده در چهارشنبه ۳ اسفند ۱۳۸٤ساعت ۱:۱۳ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |