گفتن

گفتن

λεγειν

سلام

آره!"سلام" کلمه ای که هيچ موقع وقت نکردم توی وبلاگم بنويسم.

بهتره نگم هيچ وقت چون اولين پستم سلام بود.

آخ!آدم چقدر زود از اول خودش دور ميفته!نه!؟الان که می شينم و فکر می کنم، می بينم که چقدر تغيير کردم(حالا چه خوب،چه بد). اونقدر تغيير که نمی دونم من چند ماه پيش تو آيينه زندگی چه شکلی بودم اما مطمئنم که تجربهء الانمُ نداشتم.

"انسان ها همواره دستخوش تغيير هستند،اما فراموش می کنند که اين را به يکديگر بگويند"            ليليان هيلمن،نويسنده و فيلم نامه نويس امريکايی

يه موقع هايی احساس می کردم که احتياج دارم خودمُ تو وبلاگم و خاطراتش يا تو وبلاگ دوستام پيدا کنم،اما هيچ موقع سعی نکردم که خودمُ خارج وبلاگ هم پيدا کنم.اونجايی که مردم به من احتياج داشتند و من هم بيشتر به اونها!!!

الان می خوام که تو دنيای چشم و عشق بتونم خودم باشم.ديگه نمی خوام جلوی نورُ بگيرم،می خوام همراه نور باشم،خود نور باشم...

آره!چه اشکالی داره يه ابرم آفتابی بشه؟!

دلم می خواد پنجره شم.از همين الان وقتی فکرشُ هم می کنم حسّ خوبی بهم دست میده...

ديگه اينکه از همهء اونهايی که به وبلاگم  سر زدند و نظر دادند و يا شايد اومدن و رو ابراش قدم زدن و رفتن خيلی ممنونم. از خدای مهربونم ممنونم که بهم لطف کرد تا بتونم بنويسم.

حالا وقتشه که خودمُ به روز کنم، اونم نه يک بار، صد بار،هزار بار...اما بين مردم.

بايد برم و زندگیُ خوب بشناسم،تا وقتی موقع مرگم شد با درکی کامل از زندگی اونُ بپذيرم.

آره زندگی بيرون وبلاگ ها هم معنايی داره،عميق و ابری...

نوشته شده در چهارشنبه ۱۸ آذر ۱۳۸۳ساعت ۳:٤٧ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

روزی زیبایی و زشتی در ساحل دریابا هم دیدار کردند و به هم گفتند

:

"برویم در دریا تن بشوییم"آنها برهنه شدند و در آب شنا کردند.

پس از مدتی

, زشتی به ساحل برگشت و لباس های زیبایی را به تن کرد

و رفت

.

زیبایی نیز از دریا بیرون آمد

, جامه ی خویش را نیاف.او از برهنگی

خویش بسیار شرمگین بود

, ناچار خود را با جامه ی زشتی پوشاند و به راه

خود رفت

.

و تا همین امروز

, مردان و زنان یکی از آندو را جای دیگری

میگیرند

اما هنوز افرادی هستند که سیمای زیبایی را دیده اند

, و او را صرف نظر

از جامه اش

, می شناسند. بعضی ها هم چهره ی زشتی را می شناسند, و لباس ها,

او را از چشم اینان پنهان نگه نمی دارد

.

 

Gibran kahlil Gibran

دوستی مسئولیتی شیرین است نه یک فرصت

!!!

ممکن است با فصل ها تغییر کنیم اما فصل ها ما را تغییر نخواهند داد

.

این روز ها احساس می کنم که خیلی تنهام

.شاید این یکی از آخرین پست هام باشه.

سخاوت آن ات که بیش از توان خویش ببخشی

, عزت نفس ان است که کمتر از نیاز خود بگیری.

نوشته شده در شنبه ٧ آذر ۱۳۸۳ساعت ۸:٢٤ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

با تموم غصه ها با تموم قصه ها

با نگاه و اشتها رو بال فرشته ها

سبز باش...

عشق و حال و زندگی,این همه دوندگی؟!

با خلوص و بندگی یا خود دیوونگی

                                        سبز باش...

سبز سبز و سبز و سبز,یک جهان سبز سبز

خون سبز عشق سبز با خدای سبز سبز

 

_____________________________________________________________________

عشق خطا نمی کند

, زندگی با عشق به خطا نمی رود << پائولو کوئیلو>>

تو کهکشون شما یه ستاره نیستش که بدینش به من؟

نوشته شده در سه‌شنبه ۳ آذر ۱۳۸۳ساعت ٧:٤٦ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |