گفتن

گفتن

λεγειν

آن کس که خانه اش شیشه ایست سنگ پرتاب نمی کند...

آره منم رفتم که سنگم رو وردارم ولی نتونستم می دونی برا چی؟

چون...

خب جوابش با خودت

لطفا نظرت رو برام بگو...

پرنده رها منتظرتونه

نوشته شده در چهارشنبه ٢٤ تیر ۱۳۸۳ساعت ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

یکی بود٬اما تنها نبود.دو تا کوچولوی دیگه هم بودند:...

ولی اصلا معلوم نبود چی اند؟

پس یه بار دیگه با ذره بین نگاشون کردیم:

اونا دو تا صورت غمگین و در عین حال عصبانی بودند.

البته هر دو تاشون غصه می خوردند چون با هم دعوا داشتند.

اونا می گفتند:

:ما اول با هم دوست بودیم.

خیلی دوست...

عاشق هم بودیم...

خیلی عاشق...!

                                     ولی...

آخ ولی دعواها شروع شد!

سر چی؟

معلومه سر هیچی...

حالا دیگه اون قدر دعوا کردیم خسته شدیم...

با هم قهریم...

قهر...قهر!

یه روز یکی از صورت های غمگین مرد.

کودومشون؟نمی دونم...مگه فرقی می کنه؟؟آخ!نه...

چرا؟نمی دونم...شاید از غم....

اندوه...!صورت دیگه...آخ صورت دیگه...

شروع کرد گوله گوله اشک ریخت و اشک ریختو اشک ریخت...

تا اینکه بی حال افتاد...

یه علامت سوال گنده که همیشه وجود داره و همه بهش اعتقاد دارن٬داشت رد می شد.

می گفت:چرا؟

صورت گریان در حالی که نم نم اشکش هنوز ادامه داشت به آرامی و با صدایی گرفته گفت: چون ما فقط دو نفر بودیم...حالا من باید زندگی باشم...اما سخته...خیلی سخته...چون با خودم کار زیادی ندارم!ولی بعد از یه مدتی که علامت سوال رد شد به ذهنش رسید...

                             من کیم که با خودم کار زیادی ندارم؟

حتما این جواب آقای علامت سوال بود...

چون بعد رفت خودشو تو آینه دید و شناخت.

ناگهان احساس سبکی عجیبی کرد و شروع ککرد به بالا رفتن...اون قدر بالا رفت که زمین زندگیشو کاملا می دید...

که پر از سوال بود...

ناگهان خودشو دید که بین علامت سوال ها داشت یه کاری می کرد.

فهمید که دارد چه میکند..داشت زندگی می کرد...

اون از دیدن خودش متعجب نشد چون توی آینه دیده بود که اون دوستش است.

راستی لازمه از یکی تشکر کنم لازم نیست اسمشو بگم چون اون خودشو قبلا توی آینه دیده  از کمکش متشکرم...

(برگرفته از کتابی)

نوشته شده در یکشنبه ٢۱ تیر ۱۳۸۳ساعت ٥:۱۱ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

به دنبال یک سایه ام و نمی توانم چیزی ببینم

آن سایه چون پرنده ای در پرواز٬بالا و پایین می رود

و هر وقتبه آن نزدیک می شوم٬انگار سر می خورد و از من دور می شود

جنگجویی درون ما هست که هرگز تسلیم نمی شود

و ما همانیم که هستیم و این اصلا کافی نیست

بر ماسه ها بنویس این مرد باز خواهد گشت

شاید دوان دوان از دریا دور شوی تا کلمات نا پدید گردند

شاید به زانو در افتی

ولی اینجا نیرویی برای زیستن است

که باز هم می درخشد

سرشت انسانی-باز هم می درخشد

آه٬نخستین روز حضور انسان را در ماه به یاد آور

همه دنیا هماهنگ و همنوا تماشایش می کرد

سخت می شد باور کرد که او هم انسانی مانند من و توست

آه٬به آینده بازگرد و سالهای زندگی را مرور کن

همه اش جنگ و بدی و اشک و آه نبوده است

ما شور و شوق رویا دیدن را به اینجا آوردیم

ممکن است به ستاره ها برسیم یا از آسمان سقوط کنیم

آه٬ولی در تاریکترین لحظه ها سرشت انسانی پا به عرصه ظهور می گذارد

سرشت انسانی-باز هم می درخشد

ما همه کار می کنیم ٬آری کار برای همه ی چیزهایی که می توانیم داشته باشیم.... 

 (کریس دِ برگ)

نوشته شده در پنجشنبه ۱۸ تیر ۱۳۸۳ساعت ٢:٢٥ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

Oh my brave hearts, we must leave this landtomorrow,

we can't live hear anymore.

And in the quite hears.we talk before the down.

And the old hearts,they are calling frome the shadows.

Tellingus we must not got,oh,but we can not fight

The power of the gun.to take away our land.

They take it from our sons,swear it on my hand,

we will return to run here like the wolf,

And see the hunters moon,and watch our river flow.

It's not gone forever.

Oh my bold hearts,we will go down to the city.

we will live by city light,but in the darkest our,

keep this fire alive.

We will grow strong,we will bring our wealth together.

Never showingwhat we have.

And when the time has come,well reach out for the gun.

Taking back our land,take it for our sons,

swear it on my hard.

Wewill return ti run here like the wolf

And see the huntersmoon,and watch our river flow,

we will return to tauch the open sky.

And see the eaglefly,and feel the morning rain.

It's not gone forever.

we will return

Oh my brave hears,

We gonna come back,

we will return

Oh my brave hears,

we will return...

(Chris de Burgh)

نوشته شده در چهارشنبه ۱٧ تیر ۱۳۸۳ساعت ٩:٤۸ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

روشنتر از خورشید ٬بدرخش

تمام لحظات زندگی را پیش از آنکه سپری شود٬زندگی کن٬

ما میدرخشیم٬ امشب تو ومن٬

در گذار از جهان٬همچون آتشی در شب...

به عکسی مینگریستم٬که قبل از جنگ در یک باغ گرفته شده بود٬

و آنجا در چمن٬

پیرمرد٬سگها و بچه هایی بودند٬که برای همیشه رفته اند

کنار آب مردمی ایستاده بودند٬درست همین جا که من امروز ایستاده ام

هیچ چیز فرق نکرده-ولی می دانی

زمان مثل رود خانه ای جاریست

و تنها عشق جاودانه است

ما روشنتر از خورشید می درخشیم٬و در تمامی لحظات پیش از آنکه به پایان رسند زندگی می کنیم

ما می درخشیم٬امشب تو و من

در گذر گه زمان

همچون آتشی در شب

کسانی هستند که هرگز٬نمیتوانند فاصله پدر و پسر را از میان بردارند

وقتی انها جوانند٬

باید تمامی آنچه را که باید٬بگوییم

قبل از آنکه برای همیشه ترکمان کنند 

به عکسی مینگریستم٬

که از پنجره بالای دنیا گرفته شده بود٬باید یاد بگیریم٬باید باغی برای کودکانمان به جای بگذاریم

آنگاه که برای همیشه ترکشان می کنیم

ما روشنتر از خورشید می درخشیم٬

و در تمامی لحظات پیش از آنکه به پایان برسند زندگی می کنیم

مامی درخشیم٬امشب تو و من

در گذر گه جهان٬

همچون آتشی در شب

باید برای کودکانمان اینجا باغی به جای گذاریم

باید دنیای نوینی به جای گذاریم

باید درخشید....

 (کریس د برگ)

نوشته شده در چهارشنبه ۱٧ تیر ۱۳۸۳ساعت ۸:۳۸ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

سلام...

نوشته شده در چهارشنبه ۱٧ تیر ۱۳۸۳ساعت ٦:٠۳ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |