غمخاک
[این ترکیب اضافی نیست؛ غم اوست و خاک من. بیکسره و فاصله!]
مثلِ لحظاتِ آخرِ یک شهید امیدش را و بارانهای ابرهایی متراکم را در کوله ریخت؛ خطبهای هست در نهجالبلاغه در ذمِّ إبلیس -لعنةالله- که وی را اول خودخواهِ عالم معرفی میکند و انسان را از بزرگمنشی و خودخواهی برحذر میدارد. امیرالمؤمنین علی (علیهالسلام) در این خطبه که «قاصعه» نامیده شده «عز» و «کبریاء» را ویژهگیهای مطلقِ خداوند برمیشمرد و بر کسانی که در این دو ویژهگی با پروردگار سرِ نزاع و رقابت داشته باشند نفرین میفرستد و تصریح میکند که خداوند با سنجهای از این سنخْ بود که ممیّزِ متواضعین و مستکبرینِ ملائکهی مقرّبش شد. طبلِ ماهُ میکوبن، گُر میگیرن شقایقا کفشهایم را بیرونِ مسجدی گذاشتم، مثلِ بهارهای عربی، فکر میکنی زیرِ اینهمه آسمانْ یکدل که باشیم، دلتنگیهایم را به خزر سپُردم، حالا که در افقی دیگر طلوع کردهای، جبههای که تو بودی، خونی که از غیرتِ پیراهنت بر خیابان ریخت شهیدِ استواریهای ایران، نشانِ راهیست که درستْ رفتهایم،
غمگینِ شادیهای کمام با تو،
شادمانِ غمهای کمات بی من
و راضی به تماشای لبخندهای تو،
از جهانهای دورِ همیشه در دلتنگیام.
راهی که میروم به تو نزدیکم نمیکند... +
رفت به نظّارهی خیلِ آهوها،
میخواست پریشانِ پریشانهای تو باشد...
پینوشت: خیلی دلم میخواست یک کنترستِ طلایی-مشکی تنگِ پست باشد اما فرصت نکردم عکس گوگل کنم... التماسِ دعا
حضرت اینطور استدلال کردهاند که حمیّت شیطان را برآن داشت که بر انسان سجده نکند (چون انسان از گِل آفریده شده بود و او سرشتش را برتر از انسان میدید و متعصّبِ بر اصالتش بود و...).
نکتهی جالبِ توجه برای من، علاوه بر این ریشهیابی راجعبه عدمِ سجدهی شیطان که درواقع تفسیرِ امیرالمؤمنین از آیاتِ ۷۱ إلی ۷۴ سورهی «ص» است، (...إنی خالقٌ بشراً من طین | فإذا سوّیته و نفختُ فیه من روحی فقعوا له ساجدین | فسجدالملائکةُ کلهم أجمعون | إلا أبلیس إستکبر و کان منآلکافرین) این مسئلهست که حضرت میفرمایند اگر قرار بود خداوندِ آگاه به نهانها و پوشیدهها انسان را (بهطورِ مثال) از نوری بیافریند که روشنیش چشمها را میربود و بدل از گِلْ از گُلی میآفرید خوش عطر و بو، این که دیگر امتحان و ابتلائی نبود برای ملائکه و گردنها خودبهخود برای سجدهاش شُل میشد و میافتاد! سنّتِ خداوند اما این است که آفریدهگانش را به بعضی چیزها که اصل و ریشهاش را نمیدانند بیازماید و بر این آزمون سهفایده و هدف است: جداساختنِ آنها (متواضعین و مستکبرین) از هم، زدودنِ گردنکشی از ایشان و دورکردنِ خودپسندی از آنان.
اینها را که میخوانم (اندکی بعد از وجد و شعفِ اولیه)، شرمندهی خدا و خودم میشدم و میشوم. یادِ تکبّرهایی که به کوچک و بزرگِ دنیایم کردهام میافتم، یادِ خودبزرگبینیها و بددِلیها و قضاوتهایی که براساسِ جهلم به ندانستهها و تعصبم به دانستههای غلط کردهام و اصلا به این فکر نکردهام که شاید امتحان و آزمونی در این بوده و من حالیم نشده...
حضرتِ علی خیلی انسانِ باهوش و حکیم و عزیزی بودهاند؛ از این نظر که اولِ اکثرِ خطباتشان عبادالله را توصیه کردهاند به تقوای الهی. وقتی به عمدهی مشکلاتم و مشکلاتمان فکر میکنم و به اینکه چارهی اینهمه گرفتاری و گره چیست؟ به هیچ نتیجهی اولیه و آخریهای نمیرسم مگر تقوا. تقوای به خاطرِ خداوند درستترین راهِ حلِ مشکلات است. اگر به خاطرِ «خدا» پرهیز کنیم و پایمان را روی ترمزِ خیلی از کارها و رفتارهای غلط بگذاریم، قطعا خیلی از مشکلاتی که گاهی پیدا میشود یا اصلا پیش نخواهند آمد یا لااقل خیلی کمتر پیش میآیند. چشم که میگردانم در تاریخِ معاصرمان، میبینم که اکثرِ الگوها و انسانهای وارسته و شهداءمان متخلقِ به این اخلاق و مزیّنِ به این زینتِ الهی (یعنی تقوا) بودهاند.
داییم نقل میکرد از آقای چمران که این شهیدِ بزرگوار میگفت آرزویم این است که بروم در مسجدی دورافتاده خدمتگزار شوم و جارو بکشم و در کنارش کتابخانهای راه بیندازم برای بچهها و... حالا تصور کنید این آدمی که رفته ینگهدنیا دکترای یک رشتهی مهمِ فنّی را گرفته و آن تسهیلات را در آن زمان دراختیارش گذاشتهاند این صحبت را میکرد. جز تقوا و ایمان و مهربانی و آگاهی واقعا چه چیزی میتوانست در وجودش باعثِ این اشتیاق و عشق شود؟ آخرش هم که در «جنگ» شهید شد نه در آزمایشگاه و دانشگاه. کاری که شاید از از سربازِ بیسوادی هم برمیآمد. اما نگاهِ چمرانها به عالم و آدمها شبیهِ نگاههای من و مثلِ منها نبود و نیست. این عقلِ یکدلشده با دل، این خلوص و این ایمان و تقواست که آنها را به این سطوح رساند که حقِ مطلبِ خلقتشان را اداء کردند و شدند مصداقِ حرفهای خدا در آن روزِ سجده. دِلی اگر نگاه کنیم حرفِ خدا را اثبات کردند پیشِ فرشتهها و شیطان. شاگرداولهای دنیا شدند و حقشان هم هست که آن دنیا مرزوقِ سفرهی خداوندند و بالانشینهای جنّات.
هِـــــــی... یادِ همهی شهداء و علماء گرامی...
این آهنگ از «حامی» با ترانهی آقای عبدالجبار کاکائی و آهنگسازیِ امیر بکان را در این احوالی که دارم میپسندم:
میزنن به سینهی دریایِ آتیش قایقا
موجا قَد میکشن و تعزیهخونِ باد میشن
عاشقایِ کربلا یکییکی زیاد میشن
نخلا میچرخن و توفانِ جنون پا میگیره
صدای نیلبکِ تفنگا بالا میگیره
دستهی سینهزنا هورُ چراغون میکنن
شبایِ تاریکُ از سنگرا بیرون میکنن
طبلِ ماهُ میکوبن، نعشایِ بیسر میآرن...
به برادر خبرِ مرگِ برادر میآرن
شهیدایِ تشنهرو ماه و ستاره آب میدن
نخلایِ شکستهرو مشکایِ پاره آب میدن
صدایِ گریه میاد فرشتهها گوش میکنن
چراغِ خیمهی آسمونُ خاموش میکنن
نعشِ خورشید وسطِ بیابونا رها شده...
دیگه کمکم آسمون رنگِ منارهها شده
کاروان میره ولی ستارهها جا میمونن
شب میاد فرشتهها کنارِ نعشا میمونن
شهیدایِ بعد از این عهدُ ببندین با خدا
دیگه از اینجا نمونده راهِ دوری تا خدا
آفتاب از راه که بیاد فرصتامون حروم میشه
نوبتِ عاشقیه ستارهها تموم میشه
یکی باید پاشه و آسمونُ خبر کنه
طبلِ ماهُ بکوبه بختِ شبُ سحر کنه
بالهایم را لای تقویمِ زمانهایی دور؛
از تو تصویرِ نامیرای لبخندهایت را و
از خودم چند بارانِ نباریده را همراه بُردم و دیر یا زود،
شهیدِ گمنامِ یکی از جنگهای جهان میشوم.
تکرارِ مشقِ آموزههای «جدید» نباش.
پاییزِ بینِ ما،
سردتر از زمستانِ تنهاییهای زندهگیهای
دنیای به نسیمی دل بِکَنِ آنها نیست؛
برگرد به وفای حوّاییت، برگرد.
منتظرتر از منت درختی هست؟
نماندنْ اختیارِ بالهای توست، باکی نیست؛
من و یادت دوستانِ دیرینهایم...
نه تفاوتهای بزرگ
نه شباهتهای کوچک
هیچکدام دورمان نمیکند.
البُرز هفتصدسال بارید!
رحم کن به نقشهی جغرافیا،
بگذار دوستت داشته باشم.
پایانِ روشنت
اندوهْ را و حرمانْ را -هرچند سخت- میگذراند؛
وَ از همهی گریههای جهان،
خاطرهی لبخندِ آخرِ توست
که در حافظهی چشمانِ کودکت خواهد ماند.
شهیدْ،
در آغوشِ پروردگارت آرام گیر و دعایمان کن.
خطِّ مقدّمِ شهادت بود
در جنگِ جهانیِ سازمانِ ملل!
-شهیدِ درستیِ این راه- مصطفی!
قطراتش بر همهجا پاشید؛
خیابان،
دانشگاه،
اشکهای همسرت،
ایمانِ دوستانت،
و این شعر
که مرثیّهی لبخندِ قابِ عکسِ توست
از زبانِ گریههای ما.
شهیدِ تحریمها و قطعنامهها،
قابِ عکست میانِ گریههای ما میخندد.
پیرهنِ شهیدی که تویی.





